او نوشت :
سلام عزیزم
امروز حالم زیاد خوب نیست آخه دلم درد میکنه ...
دیروزم که انقد تو پاساژ پیاده روی کردیم با بچه ها عامل این دل درده شد :p
هیچیم نخریدم
هی گفتم حالا اون مغازه حالا یه مغازه دیگه هم ببینیم آخرش دست خالی اومدیم
البته زیادم قصدش و نداشتم
خلاصه
بعدشم اومدیم تو ایستگاه اتوبوس نشستیم برا خدافظی
چهارتامون نشسته بودیم و هی خودمون از خودمون عکسای مسخره بازی مینداختیم
دلی میگفت ازین به بعد بیایم تو ایسگاه اتوبوس قرار بزاریم بیشتر خوش میگذره :d
شب شبم هی میگف بیاین بریم خونه ما چای بخوریم . تورو خدااااااااااااااااااااااا بیاین دیگه
اون یکیم که همش سرش تو گوشیش بود و مشغول بحث با همممممسرش بود . اصن تو حال خودش نبود.
مام میگفتیم تو با ما نیستی
دلی طبق معمول در حال حملات تجاوزکارنش بما بود و مام فحشی بود که نثارش میکردیم
خلاصه
شب شب یه لیوان بوناک کثیف دهنی از یه خانومه گرف رف با آین آب سرد کنا که آب داغم دارن آب جوش برا خودش ریخت . ازونجام که یه معتاد حرفه ایه چای لپتون هم تو دست و بالش بود و بالاخره چای و زد و رو فرم اومد
یه چهل دقیقه ای نشستیم و بعدم از هم جدا شدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود ...
خوب بود . اینم یروزی بود با یکم تفاوت
اما من و اصلا پر نکرد
تو راه برگشت روحم تازه نبود
دلم شاد نبود
قبلنا که باهاشون بیرون میرفتم خیلی رو فرم میومدم اما ایندفه نه
دلم میخواس زودتر برگردم و کنج خونه باشم
وقتی شب گفتی من میخوابم ترجیح دادم هیچی نگم
گاهی دلم میخواد کلا روزه سکوت بگیرم .
بیخیال .
صبح خوبی و برات از خدا میطلبم
دوست دارم
نظرات شما عزیزان: